غمکده عشق

تنهایی . غربت . عشق . دوستی و ...

 
...از قصه رفت!
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٧  

جون تو این دیگه خیلی باحاله، نوشته کشتن انواع سوسک و... به طور کاملا تخصصی زیر نظر دکتر...
- سلام
- به روی ماهت شما؟!
- من نیلوفرم قرار از این به بعد منم توی قصه ها باشم.
- پس بالاخره خودتم اومدی. جون تو هرچی می گم واضح بنویس تازگی ها کسی حوصله فکر کردن نداره. اووو دختر ماشین رو...! این ماشین ها با کسی شوخی ندارنا...
- حواسم هست!
- این جوری نمی تونی توی قصه ها بمونی.
- راستی قصه امروز چیه؟
- هیچی یعنی یه خط می نویسه و بعد...بهش بگو خدا رو خوش نمی یاد، ما رو بیاد تموم کنه.
- باشه، با من می یای یا ...؟
- نوشته باید بیام. اما نمی خوام حرفای اونو تکرار کنم نمی یام. به نیلو بگو دیگه لازم نیست بیاد فردای خودم و خودم می سازم...
- باشه پس دیگه آگهی روزنامه ها رو هم نخون!



 
ساعت عشق
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٧  

تازگی ها هرچی ساعت رو کوک می کنم انگار نه انگار نمی دونم چرا اینقدر تنبل شدم... و یه کم ترسو. می گن چرا درها رو قفل می کنم؟... اما این ترس نیست!
بازم دیر بود.  زیاد وقت نگاه کردن توی آینه رو نداشتم ...صبونه هم که کلا از برنامه زندگی من حذف شده... امیدوار بودم این بار نامه آماده باشه...بازم درها باز موند...
این پنجمین باری بود که سر می زدم فقط دلم می خواست این بار بهونه ای نیارن... هزار بار لباسم رو توی شیشه مغازه ها و آینه ماشین ها نگاه کردم ، دلم شور می زد...وقتی به در شرکت رسیدم قلبم توی دهنم بود. آسانسور طبق معمول خراب و البته جای شکرش باقی بود که مثل دفعه اول توی آسانسور گیر نکردم و...
-سلام. ببخشید... تشریف دارن؟
-نخیر... یه ربع دیگه تشریف می یارن...
این یک ربع مثل همون یک ربع های معمول بود که یک ساعت و نیم طول می کشید تا بالاخره تشریفش رو اورد! با کلی ذوق رفتم توی دفتر و با یه لبخند بی رنگ گفت نامه آماده نیست و بعد این همه وقت باید تازه منتظر تلفنشون می شدم...
تلفنی در کار نبود. از همون اول سرکار بودم. در شرکت رو محکم بستم ...
-سلام
-کسی نیاد تو حوصه ندارم.
-آخه این طفلک یک ماه داره میاد دنبال نامه اش...
-کی؟ ولمون کن بابا هروقت جواب ما رو دادن ما هم...



 
دکتر علی شریعتی
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٥  
 زندگی خوردن وخوابیدن نیست اضطراب وهوس ودیدن ونادیدن نیست زندگی چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر ازعطر لطیف یادمان باشد اگر گل چیدیم عطروبرگ وگل وخار همه همسایه ی دیوار به دیوارهمند دکتر علی شریعتی

 
رفاقت
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٥  
 از خدا پرسیدم چی دوست داری؟ گفت : سخاوت . دیوانه گفت: حماقت . غم گفت: ملامت . کوه گفت: صلابت . معشوق گفت : نگاهت . فدای تو که گفتی : رفاقت

 
ماه من
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٥  
ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پیامی نمی دهد چرا ترکش نمی کنی؟ به ماه نگاهی کردم و گفتم آیا آسمان تو را ترک می کند زمانی که نمی درخشی؟

 
فاصله
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٥  
 همیشه از فاصله می ترسیم، همیشه از فاصله گله داریم ، یادمان رفته در سر مشق های کودکی برای فهم لغات و ترکیب های تازه همیشه کمی خط فاصله لازم بود

 
عاشقانه
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٥  
عشق زیبائیهای دلخواه را در دوست می آفریند و دوست داشتن زیبائیهای دلخواه را در دوست می بیند و می یابد. عشق یک فریب بزرگ و قویست و دوست داشتن یک صداقت راستین ، صمیمی ، بی انتها و مطلق. عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن. عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن بصیرت می بخشد.

 
بیکاری
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۸  

همه جای دنیا پسر ها و دختر ها در روز نیم ساعت با هم هستند و بیست و سه ساعت و نیم دیگه رو به کارهای عادی زندگی خودشون مشغولن(خوردن ? خوابیدن? مطالعه? درس خوندن? کار کردن و..) اما تو ایران دختر ها و پسر ها بیست و سه ساعت و نیم به این فکر می کنن که چطوری میشه نیم ساعت با هم باشن

دیشب که تو گفتی ندهـــم گیر سه پیچ بستم دهنـــــــــــم با کمک مهره و پیچ آن مهره شکست و دهنم وا شد و گفت یا بی من و آزادی تو یــــــا من و هیچ



 
عیدت مبارک
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۸  
این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم

سبزه را با یاد روی سبزه ات

سمنو به یاد شیرینی لبخندت

سایه دانه به رنگ چشم هایت

سرکه با یاد ترشی مهربانیت

سیب با یاد تردیه گونه هایت

سکه با یاد درخشش قلبت

سیر با یاد تندی کلامت

با همه خوبی ها و بدی هایت ... دوستت دارم


 

مساحت کره زمین رو بر مساحت نوک سوزن  تقسیم  کن به جوابش کاری نداشته باش می خواستم بگم اینقدر دوستت دارم


خواستم برات سبزه عید بفرستم...

گفتم شاید طاقت نیاری و تا عید بخوریش...



 
یاد دل
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥  
یر خاکستر ذهنم باقیست. آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاریست زعشقی سوزان. که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آنگونه که بنیان مرا. سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از اینکه چرا. مانده ام زنده هنوز؟!
گاه گاهی که دلم می گیرد. پیش خود میگویم:
آنکه جانم را سوخت. یاد می آرد از این زنده هنوز؟!
سخت جانی را بین که نمردم از هجر!!!
گر چه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از اینهمه وقت
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند: که از دل برود (یار) چو از دیده برفت
روزها هست که از دیده ی من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز.
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 
 
 
<"img src="http://services.nexodyne.com/email/index.php>